از یاد رفته - داوود مقامی

دانم ای زیبا روزی، بر مزارم بنشینی
سر کنی آه و زاری، گوشه غم بگزینی
من به امید وصالت، عمر خود دادم بر باد
تا تو اکنون اینچنین بر خاک ماتم بنشینی
رفته ام از یاد، عمر بی بنیاد
در غم رویت، داده ام بر باد
ناله های مرا شنیدی
همچو بخت از برم رمیدی
پیش چشمان ژاله بارم
با رقیبان من فریدی
داده ام ای داد
عمر خود بر باد
به من بگو، تا به کی، با رقیبم میمانی؟
به گوش او، از وفا، قصه تا کی میخوانی؟
چو بسته شد، پای او، همچو من در دام تو
شبی ز خود، از جفا، ناگهانش میرانی
........
مردم بدین امید که شاید به راه راست
یک لحظه لااقل تو به گورم نظر کنی
........
عبرت بگیر از عمر من
چو من مکش از او دامن
تو عهد خود با او مشکن



پیرهن صورتی - ایرج

پیرهن صورتی دل منو بردی
کشتی تو منو غممو نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
چراغ شام تارم
بیا چشم انتظارم
چقدر نازت کشیدم
تو رفتی از کنارم
بیا این بی وفایی را رها کن
بیا فکری به حال زار ما کن
تو گفتی آشناییمون خطا بود
خطا کردم تو هم امشب خطا کن

پرسون پرسون - دلکش

پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونه تون
ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونه‌تون
یک شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم
از پنجره منو دیدی مثل گلها خندیدی
آه به خدا آن نگهت ‌ازخاطرم نرود
آه به خدا آن نگهت ‌ازخاطرم نرود
پرسون پرسون یواش یواش اومدم در خونه تون
ترسون ترسون لرزون لرزون اومدم در خونه‌تون
یک شاخه گل در دستم سر راهت بنشستم

از پنجره منو دیدی مثل گلها خندیدی
آه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود
آه به خدا آن نگهت از خاطرم نرود
گفتم ، گفتم ، آره گفتم به خدا قهر گناهه
دل منتظره چشم به راهه
ای من آره ای من به فدات ناز مکن تو
با چشم سیات ناز مکن تو
این دو روزه دنیا مثل خواب و رویا گذرونه
با هم آشتی کنیم که بهار دوباره گل فشانه

رامش - تهرون

این روزا هر جا هوا هوای بارش میشه
نوبت درد دل و قصه ی رامش میشه
هموطن تو میدونی,نه شاعرم من,نه ادیبم
اهل آوازم و تو دیار غربت یه غریبم
بذارین منم بخونم واستون ترانه ام رو
که سه ساله سیل برده پی و سقف خونه ام رو

بچه های شهر من عالمی داشتیم همه مون
یادتونه شبای بی غمی داشتیم همه مون
آی آدمای تهرون دلم تنگه برای شادیاتون
دلم تنگه به خاطر صفاتون

شهر خوب خاطراتم
من فدای خاک پاتم
تهرون ای عزیز تنها
ای برایم خواب و رویا
دل میخواد حرف بزنه
آخه این دل توی سینه
داره پر پر میزنه

یاد اون سر پل تجریش
صدای گردو فروشا
یاد باغای بهاری
حرفای مستا و هوشا
دلمو خون میکنه
چی بگم من
که خیالش منو داغون میکنه
تهرون ای عزیز تنها
ای برایم خواب و رویا

یاد شرق و مغرب و سمت شمالت
یاد بیداریا و خواب و خیالت
یاد اون غروب آفتاب توی رویا
که میریزه خون خورشید توی آبا
چشامو تر میکنه
غصه های دل دیوونه مو بیشتر میکنه
ای پر از خاطره ها
منو صدا کن
خودت از دربه دری
منو رهاکن
ای پر از خاطره ها
منو صدا کن
خودت از دربه دری
منو رهاکن
شهر خوب خاطراتم
من فدای خاک پاتم
تهرون ای عزیز تنها
ای برایم خواب و رویا



عشق در دل ماند و یار از دست رفت

عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان! دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل!
کی رسم؟ چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم، دریغ!
کاندر این غم، هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صدهزار از دست رفت!
بیم جان کاین بار خونم می‌خورد
ور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا! با یار عشق آسان بود
عشق باز! اکنون که یار از دست رفت