ریشه در خاک - شهرام ناظری

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است، دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن بردست
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را از نیمه ره برگشتن یاران، تو را تزویر غمخواران، ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان، در ستوه آورد

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از این جا چه میخواهم، نمیدانم

امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست،
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میمانم
من اینجا روزی آخر، از دل این خاک، با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید، سرود فتح میخوانم
و میدانم،
تو روزی باز خواهی گشت


هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر